«دوست داشته ها» ی اسماعيل نوری علا

خيال دارم، هرگاه به مطالبی برخوردم، يا برايم فرستاده شدند، که دوست شان داشتم، آنها را در صفحات اين وبسايت بگذارم

تا درود و زهازه گفتنی باشد به آنان که آفريدگارشان بوده اند.

(آرشيو «دوست داشته ها»)

آرشيو کلي آثار نوری علا    مقالات  |  اسلام و تشيع  |  ادبيات، تاريخ، فرهنگ  |  جمعه گردي ها  |  شعرها |  فايل هاي تصوير و صدا  |  کتابخانهء اينترنتي

مصاحبه ها | فعاليت ها  |  شرح حال  | آلبوم هاي عکس  |  نامه هاي سرگشاده   |  صفحات در قلمرو فرهنگ دربارهء خط پرسيک  |  تماس 

پيوند به درس هاي دانشگاه دنور  |  پيوند به پويشگران  |  پيوند به خانهء شکوه ميرزادگي  | پيوند به کميتهء نجات پاسارگاد  | پيوند به بخش انگليسي

کتاب تئوری شعر | کتاب صور و اسباب | کتاب جامعه شناسی تشيع | کتاب موريانه ها و چشمه | کتاب سه پله تا شکوه | کتاب کليد آذرخش | جستجو

چهارشنبه 30 دی ماه 1388  ـ  20 ژانويه 2009

 

پنج «وحشــعــر»

از:  حسین شرنگ

پرزیدنت جمهوری شرنگستان

 

1. یاد موستانگ‌های کشتارگاه

می‌ تاختم

سینه ی دشت بامدادی

از شبنم و جرقه

سایه ی آذرخش می‌‌شد

دم‌ام   پرچم سرعت بود

دور سرم هاله‌ای از کف

امواج هوا را می‌‌بلعید

 

تا خط خنده ی خورشید

شعله ی شیهه    دود سم

تا تن غرق رویا

می‌ تاختم

 

    ***

2. به مردم هاییتی

چهره بر کف اقیانوس

خیره به خزه‌های بی‌ زمان

دم بر سطح موّاج می‌‌کوبد

سگ‌های کوه پیکر باد را به جان هم می‌‌اندازد

با دندان‌های اره‌ای آب

آب غران سفید

تمدن سواحل را هار می‌‌کند

موسیقی‌ مهیب‌اش را

بر شاخه‌های آذرخش می‌‌آویزد

به تندر اوراد تند می‌‌آموزد

بازی کنان با فرهنگ خشک خاک

ترس می‌‌تند

انقراض می‌‌پراکند

و ساعتی‌ چند بعد

جای چهره به دم می‌‌دهد

در آب‌های آسوده

آسوده می‌‌خندد

محو بازی دلفین ها

 

  ***

3. به ساکنان «ژیندوس»، واقع در «لاگنوس»

همیشه را بریدم از اکنون

انداختم در چاه هرگز

گذشته پاره‌هایم را

دوختم به بادپای آینده

رم دادم به حفره ی افق

نشستم در سرعت زمین

خیس ابر و سرگیجه

بیدار شد هوش‌ام از آذرخش‌های دوشیزه

در جو غران

که خاطرات خاکی می‌‌ترکند

دروغ‌های کهن غبار می‌‌شوند

پیاده شدم جایی‌ در خود

نام کیهانی‌ام یادم آمد

خویشان‌ام از پشت هفت فلک صدایم زدند

 

   ***

4. یاد صادق چوبک

ما بودیم

ما ریزتنان چالاک

که شانزدهمین پاره ی ماه را

بر ژنده پیل هار رمباندیم

رمه‌اش را رماندیم

در بیشه‌ها دواندیم

خرطوم به دهان کردیم  

سوراخ سوراخ   پاهای آن دشمن سوراخ را

تا بیخ مخ آشفته‌اش دویدیم: خرابی بس!

تا گسیختهٔ دوباره به خود آمد

و هلال‌های آشتی بر آرواره‌اش تابش گرفت

فاتحان مرگ هم ما بودیم

ما واردان ورد و کار

فرزندان کامل ماه و حروف نیروانا

 

چنین خواند مورچه ی شاعر

لغز در بوق سانسکریت

سوار فیل سفید

 

   ***

5. به کولیان مردوزمار

زنگ می‌‌زنم با دم ام

که بگریزم از ترس

ترس خود

ترس دیگران

 

سوت می‌‌زند ناگزیر

عابر، از شب قبرستان

مرده هم می‌‌ترسد.

 

==============================

ای ـ ميل شخصی اسماعيل نوری علا

esmail@nooriala.com

محل اظهار نظر در مورد اين مقاله:

Your e-mail address:

 

(در صورت تمايل به دريافت پاسخ لازم است!)

[FrontPage Save Results Component]

 

اگر خواستار دريافت مقالات هفتگی من از طريق ای ـ ميل هستيد، لطفاً اين خواست را نيز اعلام کنيد

 

لطفاً از افزودن تصوير در اين ای  ميل خودداری کنيد چرا که انتقال آن بدين وسيله ممکن نيست.

Your message:             : پيام شما

 

پيوند به صفحهء اصلی

پيوند به آرشيو جمعه گردی ها

 

                    ©2004 - Puyeshgaraan | E-mail  |  Fax: 509-352-9630 | Denver, Colorado, USA